|
وگمان می کنم اینجا که نمی بارانی است باید خاطره های شب آن مهمانی است شب پرواز دعاهای زاعماق وجود شب باریدن باران به تمنای سجود شب اسرار" نفس صبر کن این لحظه بمان شب زیبا شدن عشق به آیین بخوان وخدا فاصله اش بادل مارا کم کرد آینه هدیه وجا پای خودش محکم کرد آینه قامت زیبای غزل حضرت دوست دل ما جای قدمهای قدمهای سبواست وسبو نام دل انگیزترین ذکر جنون وحکیمانه ترین ژرف ترین فکر جنون وجنون عشق پرستو وغزل پیشه شدن لحظه ای سنگ شدن سنگ شدن شیشه شدن وخدا فاصله اش با دل ما را کم کرد آینه هدیه وجا پای خودش محکم کرد + نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29 12:24 بعد از ظهر توسط مبارز .سید ابوالفضل |
آخر زبان شعر را به غزل باز می کنیم تا صبح سرخ حادثه پرواز می کنیم ما بی خیال درد شقایق نمی شویم یک خوشه از شفق شده اعجاز می کنیم تا بی کرانه های قدم عشق می زنیم برکشتگان مهر و وفا ناز می کنیم ای کودکان عشق در اقصا نقاط دل ما هرچه هستتان همه ابراز می کنیم بر شاخه های خشک درختی نشسته ایم شعر بهار سبزه وگل ساز می کنیم آبی تر از زلال و بالاتر از قیام ذکر سجود حضرتش آواز می کنیم با یک هزار سجده شکرش نماز را تکبیر عشق گفته و آغاز می کنیم + نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22 11:15 قبل از ظهر توسط مبارز .سید ابوالفضل |
هنوز خون روی پیراهنش پاک نشده بود که زخم را فراموش کرد + نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22 10:51 قبل از ظهر توسط مبارز .سید ابوالفضل |
و هنگامی که چشمه خورشید از دل سنگ جاری و حراء زاده شد
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22 10:48 قبل از ظهر توسط مبارز .سید ابوالفضل |
|