سلام حضرت باران مرا کمی تر کن
منوی وبلاگ

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
سید حسن مبارز
مرتضي حيدري آل كثير
رضا جعفری
محمد انصاری نژاد
سیده زهرا بصارتی
علی اکبر لطیفیان
عبدالحسین انصاری
ابوطالب مظفری
اباصلت رضوانی
آزاده بشارتی
آرزو شیرین زبان
محمد حسین نعمتی
مرتضی پارسا
سید مهدی موسوی
غلامرضا شکوهی
امیر مهدی حکیمی
مریم افضلی
یك جرعه غزل نغمه مستشار نظامی
سید ضیاء قاسمی
بهنام اينرهم
شعر شهيد
معرفي
صفايي
انتظار
قالب بلگفا
طراح قالب

بغضی نشسته چهار زانو روبه رویم
می خواهد ازغم های بابایم بگویم
بغضی شبیه...خاکی...اندوه مادر
اندازه ی دستان بی حسی که مویم ـ
با شانه اش این روزها را سرنکرده
باشانه اش این روز ها در گفت و گویم
باید میان قاب پهلویی شکسته
اورا کنار قلب بابایم بجویم
***
کافی است دیگرخاطرات چادری را
کمتر بیاور خاک قبرستان به رویم
***
دیگر بس است اندوه من حالا برایت
می خواهی از غم های بابایم بگویم!؟
نوشته شده توسط سید ابوالفضل مبارز در پنجشنبه 1387/04/20 ساعت 16:11 | لینک ثابت |
...
حق می دهم تو خسته ای از رنج و درد سر
تعارف نکن کبوتر من میپری بپر!
من از شجاعتت عرق شرم میشوم
کمتر بیا میان هیاهوی دورو بر
بازوی تازیانه هم انگار خونی است
هم قد لخته های غروری که روی در...
راحت برو دباره زمین درک میکند
آیینه ی نگاه مرا حول یک خبر
اصلا به فکر غربت امروز من نباش
فردا بلوغ غیرت دنیاست همسفر
بانو به انتقام خودت فکر کرده ای
اصلا به این که غیرت تب دار یک نفر ـ
از مشرق نگاه پر از کوچه ی شما
تصویر سرخ حادثه را میدهد خبر
ا
نوشته شده توسط سید ابوالفضل مبارز در پنجشنبه 1387/04/20 ساعت 15:56 | لینک ثابت |
به سید الپستمدرنیستها
ساعت فضای گردش تکراری زمان
اصلا که گفته است : پدرجان شما بمان ؟!
اینقدر زر نزن وسط حال بچه ها
:این هم کفن بیا به درک مال بچه ها !
***
باران صدای قشقرق گریه ای سترگ
وشیهه ی عجیب سگی بیخ گوش ارگ
شاعر... شقیقه ... اسلحه و معضلی کبود ...
یک عقده ی همیشگی واقعا بزرگ
***
از پشت کوچه می گذرد چند دست کج
باران صدای گریه ی لب تاب در کرج
((من)) لای پلکهای کسی گیر کرده است
او زیر حرفهای شما می شود فلج
***
کم کم بریدن نفس چشمهای زرد
بالا پریدن دوسه تا پیر پیرمرد
۱ـ عرض تسلیت دو سه متری کنار در
: بچه غذا تمام شده گم شو بی پدر !!
نوشته شده توسط سید ابوالفضل مبارز در جمعه 1387/03/31 ساعت 7:31 | لینک ثابت |
من التماس کهنه ی یک باور٬ داغ گلوی زخمی یک مردم
که بر خلاف هرچه بد اقبالی٬ ایمان به چشمها ی تو آوردم
ایمان به این که آمدنی هستی ٬از پشت پلک زخمی عاشورا
از سمت خیمه ای که به من گفتی٬ باید به سوی حادثه برگردم
چشمم هزار و یک صد و یک عمر٬ است تنگ ندیدنت شده آقا جان
تنگ حضور مستمر نامت ٬پشت غرور قامت پر دردم
خورشید وعده داده شده برگرد ٬باور کن از کنایه پرم آقا!
مثل غروب جمعه ی هر هفته ٬یاس آور و گرفته و دلسردم
***
من ابتکار تازه ی این شهرم ٬تدبیر تازه ای که شما هستی
یعنی که برخلاف غزل هایم ایمان به گفته های تو آوردم
من التماس کهنه ی یک باور٬ داغ گلوی زخمی یک مردم
که بر خلاف هرچه بد اقبالی٬ ایمان به چشمها ی تو آوردم
ایمان به این که آمدنی هستی ٬از پشت پلک زخمی عاشورا
از سمت خیمه ای که به من گفتی٬ باید به سوی حادثه برگردم
چشمم هزار و یک صد و یک عمر٬ است تنگ ندیدنت شده آقا جان
تنگ حضور مستمر نامت ٬پشت غرور قامت پر دردم
خورشید وعده داده شده برگرد ٬باور کن از کنایه پرم آقا!
مثل غروب جمعه ی هر هفته ٬یاس آور و گرفته و دلسردم
***
من ابتکار تازه ی این شهرم ٬تدبیر تازه ای که شما هستی
یعنی که برخلاف غزل هایم ایمان به گفته های تو آوردم
نوشته شده توسط سید ابوالفضل مبارز در پنجشنبه 1387/03/09 ساعت 11:33 | لینک ثابت |
یافاطمه الزهرا
رد می شود آهسته و یک زخم کاری می گذارد
هر کس کنار قامتش یک یادگاری می گذارد
این ها به دنبال لگد مال غرور کوچه هایند
بیهوده بابا بین آنها دست یاری می گذارد
مادر غرور دامن حبل المتین را اشک می بارد
وحشی کنار چشم او رنگی اناری می گذارد
این روزها مثل همیشه گیسوانم را نمی بندد
او کل وقتش را برای گریه زاری می گذارد
مادر دلش خون است دیگر پلک هایش سخت می لرزد
او می رود من را برای خانه داری می گذارد
ایام فاطمیه
مشهدالرضا علیه السلام
نوشته شده توسط سید ابوالفضل مبارز در جمعه 1387/02/27 ساعت 16:13 | لینک ثابت |